شیرین زبان من

پیش پیش کن منو دیگه

تنایی می خوری

این عکسا رو بردار الان بابا جون میاد میگه اینا چیه دیگه

اخ ای جون اخ ای جون

میای با من بازی بتونی

دایی هوزبه

نخوابیم

 

شیده،آبیده، نمی دونم یعنی چی؟؟؟؟؟؟

پروسه از شیر گرفتن

1393/12/12

اولین شب بدون مینا و مهدی

تا حالا واسه چند ساعت  حتی 12 تا 13 ساعت از هم دور بودیم و برای خواب شب نه . تا اون شب که مارال روزبه همدان بودن احساس کردم دلت می خواد پیش مارال بخوابی به خاطر همین بهت اجازه دادم شب رو اونجا بمونی و اولین خواب مستقل تو تجربه کنی ، تا ساعت 3 از شوقت نخوابیده بودی و مارال واست قصه تعریف کرده بود .صبح هم ساعت  9 بیدار شدی .

شیرین زبان من

چقدر این روزها با شیرین زبانی های تو لذت بخش است. چقدر روزها زود میگذردو تو هر روز با بودنت منو مهدی و غرق در شادی و لذت میکنی . تو با حرف زدنه زیبات و با کلنات گاه درست و گاه غلط ، با اون استدلالهای خودت و با منطق و  چبلوسی دل همه رو بدست میاری و یه چیزای مگی که گاهی اوقات دلم می خواد بخورمت . دلت می خواد مستقل باشی و کارتو مستقل انجام بدی و پول بگیری خودت بری تو مغازه خرید کنی . و.... 

کلمات به قول مهراد

بوراغه (قورباغه)، شیل (فیل)، شلاخه (شکلات)، نمیییییدم. منه،منم ببرن(و این روزها بزرگترین دق دقه من همین کلمست که تو دلت می خواد با همه بری یا همه بیان خونمون و نمیشههههههههه)،

اتدی بابا (اکهیی ای بابا) ، بریم جرثقیل بساخیم،(بسازیم)،

ده ماهگی

این روز ها من با کلی برنا مه ها یمختلف یا می شه گفت با پشت سر گذاشتن شیوه های زیاد برای غذا دان به مهراد (در آشپزخونه ،صندلی غذا،حالت نیمه خوابیده ،انواع شعر ،با ماست ، با چای ، با بازی و...) چند هفته است که تبلیغ های تلویزیونرو ضبط کردم و مهراد تبلیغ نگاه میکنه و اینطوری میه گفت که غذا می خوره . و این روش ، روشی است که من قبلا کاملا ردش میکردم . ولی الان به این نتیجه رسیدم که واقعلا این بچه است که به پدر و مادر یاد میده که چطور رفتار کنند . ولی باز امیدوارم که بتونم روش دیگه ای رو پیدا کنم ...

مهراد این روزها به طور مسقل و بدون تکیه بر جایی می ایسته

یاد گرفته که که دایره رو تو اسباب بازی که داره (مامان مهری براش خریده ) تو جای خودشبیندازه

به بچه های بزرگتر از خودش خیلی علاقه نشون میده مخصوصا تو کیش واسه بچه هایی که بازی میکردن و میدویدن خیلی ذو ق می کرد.اين مدت خيلي زود گذشت و شايد باورت نشه اگه بگم نوزادي هاي تو يادم نمونده انگار كه سالها گذشته باشه. منم مثل خيلي از ماماني ديگه كه ني ني هايي هم سن شما دارن از اين دوران لذت ميبرم و دلم نميخواد تموم بشه  ميدونم هر برهه از زندگيت برام لذت بخشه اما حس ميكنم اين دوران هر روزش با روز قبل فرق ميكنه و هر روز حركت جديد ؛ اداي جديد و كلمه جديد ياد ميگيري . مطمئن هستم اگه بزرگ بشي دلم برا اين روزا لك ميزنه پس سعي ميكنم نهايت لذت رو از با تو بودن و اين روزا ببرم . نميدوني چه لذتي داره وقتي خسته از سر كار ميام دنبالت ؛ دست و پاتو برا اومدن به بغلم هي تكون ميدي ؛ ميخندي ؛ كلمه هايي كه بلدي رو ميگي و مياي  بغلم. غرق بوسه ت ميكنم و تمام خستگيم در ميره. كاش يه جورايي ميشد اين لحظات رو؛ اين حس رو ؛ براي هميشه جاودانه كرد. الان ديگه از هر وسيله اي براي ايستادن كمك ميگري از روروئك گرفته تا ميز جلومبلي و بالش و پاي ما و ...؛ تمام زواياي خطرناك (داراي لبه هاي تيز ؛ وسايل شكننده و ....)خونه رو انتخاب ميكني براي بازي و نشستن .خلاصه من و بابا كار و زندگيمون رو ول كرديم و ساعات خارج از اداري همش بايد مراقب شما باشيم كه خداي نكرده اتفاقي برات نيفته.در ضمن باي باي ؛ ناناي ؛ بيا رو هم تقريبا بلدي . البته بيشترشو خونه عمه جون ياد گرفتي.هر چيز ريزي رو از زمين بر ميداري و تو دهنت ميزار

مهراد در پایان ده ماهگی 8 کیلو900

دور سر 46 و قد 76

ولی فعلا هیچ هیچ کلمه ای رو که مفهوم باشه نمی گه و فعلا فقط از اههههه. مممممم استفاده میکنه








سفر کیش

شیرینم ، نفسم، عشقم

بابا اصغر به خاطر وجود تو خانواده سه نفره مارو مهمون کرد به سفر کیش . در 4 بهمن ما وارد کیش شدیم و از قبل مهدی هتل داریوش و رزرو کرده بود ( البته من قبلا با مامان مهری اینا هتل داریوش رو رفته بودیم که خیلی خاطره به یاد موندنیه)سه شب و 4 روزمسافرتمون طول کشید خوش گذشت البته از این موضوع که مهرادی خیلی نق زدو اصلا تو کالسکش ننشت و همش می خواست بغله من باشه حتی بغل مهدی یم نمی رفت فاکتور میگریم.ولی خیلی خوش گذشت(من و مهدی بعد از جشن عروسی ،شهریور 89 رفته بودیم کیش و جت اسکی سوار شدیم که خیلی عالی بو .مهدی اینقدر با سرعت می رفت که من می خواستم بیفتم تو ی آب و حتی جابه جا شدیم و من نشستم پشت جت اسکی) این خاطره رو نوشتم که این مطلبو بگم :امسال هم رفتیم جت اسکی و لی نه مهدی جرات سرعت رفتن رو داشت و نه تونستیم تو دریا جابه جا بشیم که من بشینم و برونم .و اینه همش به خاطر پدر  و مادر شدنه پسرم. مطمئنم تا وقتی که در این جایگاه قرار نگیری متوجه منظورم نمیشی. که وقتی پدر و مادر میشی دیگه نمی خوای بمیری قدرت ریسک نداری فقط بخاطر دردانه زندیگیم مهراد، مهر مینا ،عشق مینا ...










استقلال

عزیزکم تصمیم خیلی سختی بود .ولی برای داشتن استقلال تو باید این سختی رو میچشیدم.شب خاصی بود هم برای من و مهدی و هم برای تو . تو ا اولین روزتولدت هم در تختی جدا ولی چسب تخت ما می خوابیدی و من با هر تکون ورد و صدای تو بیدار می شدم . ولی دیگه اون تخت در پایان 6 ماهگیت بهت کوچیکشده بود و حتی یکبار به این خاطر که ازش می گرفتی بلند می شدی افتادی . و دیگه صلاح نبود دیگه تو رو تو اون تخت بخوابونم . وتصمیم گرفتیم که درپایان 7 ماهگی(اول آذر ) به تور مستقل تو تخت خودت در اتاق خودت بخوابی . اون شب مهدی و من خیلی نگران بودیم .مهدی می گفت بیارش دلم براش تنگ شد.ولی شاید این اولین قدم در راه استقلال تو بود که من و مهدی باید از احساس خدمون و دلواپسی خودمون بگذریم.

خدا کند بتوانم مرزهای ناچیز بین دوست داشتن و کمک به تو برای داشتن استقلال را حفظ کنم

خدا کند بتوانم

 آزمون خوبی بود.

شیرینی زندگی

ورود به یازده ماهگیت مبارک .هر روز که میگذره تو شیرینتر و با نمک تر میشی و من عاشق تر،الان دیگه مفهوم تقلید رو میدونی مثلا با سرفه کردن ما شما هم الکی سرفه میکنی.و زود همه چی رو یاد میگیری .دست دستی و سرسریمیکنی اما هنوز بابای و یاد نگرفتی . اولین باری که فهمیدم دیگه حرفای ما رو متوجه میشی وقتی که خونه مامان مهری بودیم و بهت می گفت بریم عکسای مهراد و نگاه کنیم به آشپزخونه و در یحچال نگاه میکردی .تا میگیم مهراد سرسری دست دستی سریع اینکار رو انجام می دی و میخندی.الاهی مامان قربونت برههههههه.ز کارای دیگه : هر از گاهی جیغ میکشی از نوع جیغ بنفش اما از رو خوشحالی، اگه بخواهی کاری رو هم انجام ندی دستاتو مشت میکنی وبدنتو سفت میکنی و میگی اممممممممم. دیگه کم کم ماشین بازی و رو هم یاد گرفتی ماشینا تو رو زمین میکشی و برشون میگردونی رو به خودت وقتی صدای چرخاش در میاد کلی ذوق میکنی و واسه خودت دست میزنی.راستی علاقه شدیدی به تبلغات تلویزیون داری .راستش رو بخوای من بعضی کارو رو که تو دوست نداری انجام بدی. مثل غذا خوردن بیشتر اوقات تا تبلیغ شروع میشه انجامش میدم که حوات پرت میشه.

مهراد در پایان 10 ماهگی 8 کیلو 700

- مهراد در 6ماه و 20 روزگی مینشست

-در اولین هفته ده ماهگی دندوناش آبسه کرد یه هفته ام بجزشیر مامانی هیچی نخورد اسهال شد ، هر چی می خورد حالش بهم می خورد و خیلی درد داشت ،با دکتر مریخ پور صحبت کردم و گفت بهش دیفن بده تا درد لثش کمتر بشه وبالاخره بعد یک هفته درد لثه هاش خوب شد ولی هنوز دندون در نیاورده


-مهراد یک ماه نیمه که چهار دستوپا میرهیعنی تقریبا از هفته دوم ماه نهم شروع شد اوش هم فقط واسه مهر نماز مهدی میرفت جلو.....

عزیزکم

مهرادم، عشقم،عسلم

ببخشید بخاطره مشغله کاری نتونستم این مدته وبلاگ تو بروز کنم . ولی تا امروز تمام روزهایی رو که یادم هست برات مینویسم

بعد از مرحله ای که غلت میزدی تو 6 ماهگی یعنی دقیقا 6 ماه و 10 روزگی می تونستی بشینی . 25 مهر ماه با خله سمیرا و سوفیا و عمو محمد رفتیم شمال ویلایی که از طرف اداره عمو محمد بهشون داده بودن

خیلی بهمون خوش گذشت و شما دو تا خیلی بچه های خوبی بودین. اولین باری بود که دوتا تون می تونستین روبروی هم بشینین و تمام اسباب بازی هاتون رو ریخته بودیم جلوتون و همش سعی میکردین اسباب بازی همدیگه رو بگیرین

8 ماه و 20روزگی میتونستی 4 دست و پا بری و همش دلت می خواد دست تو بگیری از یه جایی و بلند بشی . چند ثانی هم می تونی سر پا وایسی خودت به تنهایی. الان دوست داری چهار دست و پا تو خونه بری و به همه جا سرک بکشی. دوست داری کشوهای میز تلویزیون رو باز کنی و تمام سیدی ها رو بریزی زمین.

تو 8 ماهگی دست دستی و سرسری میکنی.